تبليغاتX
بهار
روزی بهاری
 نمیدونم چند سالم بود...خوب اخه اون موقع هنوز ماه و سال اختراع نشده بود.فقط میدونم خیلی شبیه مامان حوا بودم..یه خرده کوچولو.وقتی میخواستم یه ذره از غارمون دور بشم..مامان حوا با ترس و لرز
صدام میکرد که زیاد دور نشم..وبابا ادم هم یه نگاهی بهم می انداخت که از ترس دنبال سوراخ موش می گشتم.(ناگفته نمونه که هنوز موشها برا خودشون راحت می چرخیدند.)
و من بی خیال از همه جا  تا میتونستم دنبال پروانه ها میکردم..رو علفهای بلند میون گلها دراز می کشیدم..و گلی را از شاخه جدا میکردم و مدتها  با بوی خوشش نفسمو تازه میکردم ..که صدای  داداشم بگوش می رسید
که میگفت" چه معنی داره دختر تا این وقت بیرون از غار برا خودش بازی کنه؟ بسه دیگه برو که هنوز پوست اون ببرونکندی..ومن در حالیکه از دستش عصبانی بودم به طرف غار می رفتم..(هنوز تبعیض اختراع نشده بود..)مامان حوا و بابا ادمم که همیشه حرف داداشیا رو تایید می کردند(و من نمیدونستم که  حق دارم..اخه حق هنوز کشف نشده بود.)  همه چیز خوب بود تا....

ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 توسط :: پرستو ::

مدتهاست که خودم را در میان چشمان توجا گذاشته ام
و ارزوهایم  فقط در سرزمین  خیال تو پرواز میکند.
من از نجابت شهر رویاها می آیم.و باران همسایه ی
 همیشگی چشمان من است.چه ملال اور است دهانهایی
 که بر ان قفل سکوت می زنیم..ولحظه های دوست داشتن
 را درون سینه های دلتنگ محبوس می کنیم..من گاهی تو را
در سرزمین ابی دلم خواب می بینم..و برایت با هزاران شاخه ی
 گل های یاس و اقاقی  و یک بغل احساس پاک  می گویم: تو را
هنوز چشم در راهم..

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:57 توسط :: پرستو ::

اصلا می خوام مالمواتیش بزنم..مال خودمه اختیارشودارم..مگه خودم زحمت نکشیدم؟(--چرا  اقا برزو..شما با هزار بدبختی این مال ومنالوبدست اوردید)..خوب پس شما ها چه مرگتونه؟ برا چی اینجوری منوبر و بر نگا می کنید انگار مال پدرتونومیخوام اتیش بزنم(-- البته شما پدرمون که هستید اما مال ..مال شماست..هر کاری دوس دارید بکنید.)..آ قربون هر چی ادم  چیز فهمه..یه خرده برید ازین برادر کوچکترتون یاد بگیرید..نصف سن شمارو داره..اما ببینید چقد بیشتر از همه تون سرش میشه..
و با گفتن همین جملات اخر یه کمی برزو خان اروم گرفت ونشست روکاناپه و صدا زد: اقدس قربونت برم..یه چایی وردار بیار.تا چش این بچه ها در آد..
و اقدس با یه  استکان پایه دار نقره ای توی یه سینی  نقره ای ویک  استکان چایی وارد  پذیرایی شد..بچه ها همه به احترامش بلند شدند..ملوک خاتون دختر بزرگ برزو خان سینی چایی رو از دست اقدس خانوم خواست بگیره که صدای برزو خان در اومد..: نخیر چایی از دست اقدس جون خوردن داره.شما بشین
واقدس جون با اون دماغ چهارمتری استکان چایی رو داد دست برزو خان.
(نا گفته نمونه که بنده و  آ میز محمود و اسدالله خان از دوستای قدیمی و صمیمی که اتفاقا دایی چهارده تا از بچه های برزوخان محسوب میشدیم برای پادر میونی و وساطت دعوت شده بودیم..اما از دیوار صدا در میومد از ما نه..چرا؟  معلومه برزو خان قبلا تهدیدمون کرده بود که اگه حرفی بزنیم..از خونه ی دوم و سوممون عیالات

ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:55 توسط :: پرستو ::

هیچ وقت  از مسابقه لذت نمیرم..البته نه که خوشم نیاد..نه خیر ..از خود مسابقه و نیت خیر ان بسیار هم خوشمان می اید..خوب لابد دارید به مغز مبارک فشار می اورید..نکنید ازین کارا..بگذارید این هدیه ی خداوندی به استراحتشان ادامه بدهند ..اقا چقد ازین موجود کار می کشید..بیچاره فکر نون شبو بکنه..یا عسل وخامه ی صبونه رو..نه خیر فکر ناهار و رستوران و پذیرایی از فامیلهای عیال محترمه را هم از سر بیرون کنید..یا به فکر راه کارهای برای در رفتن از زیربرگ جریمه تو خیابونها ی یکطرفه و عبور ممنوع  باشه..دلم برا این  مخ بیچاره میسوزه که با اینهمه نا مساویها که راست و ریستش میکنه..کباب نمیشه..اصلا به این فکر هم نکنید که تابستون نزدیکه و ممکنه اهل و عیال خدای ناکرده هوس سفر اروپا به کله شون بزنه
..یه خرده بهش کمک کنید ..مثلا بهش وعده های سر خرمن بدید..بهش بگید که زمین شده متری مثلا سیصد  هزار تومن..بگذار ید یه خرده خوشحال شه..اما اگه یه وقت سکته زد من مقسر نیستم..نه اصلا اینوبی خیال شید..بهش بگید گوجه شده کیلویی مثلا دویست تومن..حالا اگه یه وقت ایست مغزی کرده(زبونم لال..خدا نکنه ای هم  تودهنوتون باشه بد نیست)..چیه چپ چپ نگام میکنید(حالا مثلا نمیشه گفت ایست مغزی..)..اصلا  به من چه..مگه من متخصص مغزم..(اون کار کله پاچه فروشیه محلتونه...دهنتون اب نیفته پر چربیه و  اضافه وزن..مخصوصا برا خانوما ..حتی اقایون خوب نیست..خداییش بده دیگه..)..اقا من از مسابقه میگفتموواین مخه منوبه بیراهه کشوند(بیراهه رفتن بده..بگم که نگید .نگفتم)..از باخت بدم میاد ..خیلی زیاد..
یه بار بخاطر همین مسابقه ندام که نبازم..اما نگو کلهم اجمعین باخت محسوب میشده..(حالا فک نکنید..من این همه نوشتم)..ولی خداییش این باخت مزه اش بیشتره.(چه کار کنم یه کوچو لو.....نه نمیگم...)

                        





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:24 توسط :: پرستو ::

بادل من جفا کنی.وفای تو بادگران
یاد زمن نمیکنی.همیشه یاد این و ان
جان زمن طلب کنی..سرزنش بی سبب کنی
چرا همیشه بیجهت.. میکنیم توامتحان
گل دهی وگل بخری ..به باغ و بوستان ببری
مرا که نوبهارتم چرا تو خواهیم خزان




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:57 توسط :: پرستو ::

شاید دیر شده باشه..اما خوب از قدیموندیم گفته اند ماهی روهر وقت از اب بگیری میمیره(خوب دیگه نمیخواد ناراحت بشید)
براعید با مامان و بابا ییم ودختر عمو سمانه یه سر رفتیم خیابون ولیعصر..(والله  تقصیره مامانه همش میخواد با همه چی کلاس بذاره..اونم درسطح دکترا)..اقا نپسندید..من بیچاره میخواستم مانتوبخرم
مامانیم انتخاب می کرد ونظر میداد(چیه ؟)
خلاصه رفتیم هفت تیر..ماشا الله چه مانتوهایی..ادم می پوشید بیشتر یاد مهمونی می افتاد تا خیابون و دانشگاه و اداره

قیمتها هم که اصلا فرقی با دو سه سال قبل نداشت(به من چه ..که نمیخوای باور کنی)..تا اینکه مامانی زنگ زدبه یکی از همکاراش و ادرسی گرفت..مانتوفروشی تو ضلع شمال شرقی میدون..بالاتر از مسجد جواد الائمه..حالا اسمش مهم نیست(بابا تبلیغ  میشه..نه اصلا مسئله ی قیمتش نیست)....بالاخره مارو کشوند تا همون مغازه ی مانتو فروشی.سمانه.یکیشو بالاخره پسندید و گفت:  زهرا جون همین خوبه..منومیگی یاد جنگجویان امازون(ببخشید سرخپوستان افتادم..بسکه بهش ات و اشغال اویزون بود)..قیمتش هم ناقابل صدو پنجاه تومان ..
بیچاره باباییم..چشاش گرد شد(به من چه که برا شماها قیمتش کمه)..منگفتم خوشم نمیاد..مامانم چش غره ای بهم رفت که کم مونده بود از هوش برم..بابایی بدادم رسید وگفت: سمانه اجازه بده خودش انتخاب کنه..شما دوس داری برا خودت بردار..گفتن همینو و برداشتن مانتو همان..(نگوبرا خودش میخواس بخره و من بهونه بودم)..مامانم در محسنات مانتو که میگفت..همکارم خریده میگه دوساله میشورم ..می پوشم اصلا اخ نگفته
..من گفتم:  مامان من مانتویی که دور سال بپوشم دلمو میزنه..نمیخوام که تا اخر دنیا همینو بپوشم..میتونم باهاش چند تا مانتو بخرم..رنگ و شکلهای متنوع..و    تازه  دوباره بازم بخرم
نه واسه ابدیت..




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:57 توسط :: پرستو ::

بعضیها دنیای کثیفی دارند وبوی متعفن دنیای پوچ وکثیفشان حالتو بهم میزنه
..تا حال نفهمیده ام این ادما برای چه به دنیا اومده اند
وبرای چه خلق شده اند؟
وروزی  هزار مرتبه از خدا خواهش میکنم که این چنین
افرادی رو سر راهم قرار ندهد..
حتی برا مدت کوتاهی..برای  یکچشم هم زدن..حتی در این دنیای مجازی..
کاش همیشه خدا افرادی را سر راهمان قرار میداد که دنیای انها
بیشتر شبیه دنیای خودمان بود..نفس کشیدن در همچین دنیایی
عذابم میدهد




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:55 توسط :: پرستو ::

من ارزوهای خفته  در اسمان سینه ام را با کمند چشمان تو
به زیر می کشم و  در ترنم نگاهت بیدارشان میکنم
و انقدر با شلاق تازیانه ی اشکهایم بر جانشان  می کوبم
که زخمی میشوند واز دستم می گریزند..
من دیگر هیچ ارزویی ندارم..دستانم تهیست
اسمان خیالم  خالیست..حتی خیال نقره ای تو را هم
پرواز داده ام ..با اشک های دیدگانم
نترس اندکی به دیدنم بیا.
من ارزویی ندارم..مادر بزرگ می گوید: هر انسان زنده ای ارزویی دارد
چرا..من ارزویی ندارم.؟.
یکی نیس بگه بروکمی نوشتن یاد بگیر
تحمل کنید بهتر میشه..



لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:53 توسط :: پرستو ::

من   پرستوییرا در باغ ارزوهایم دارم که  هیچگاه اواز نمیخواند..همیشه در گوشه ی چشمانش ابرهای تیره لانه دارد 
او هر روز در شعر های من پرواز میکند
او در سکوت خویش عاشق من است..با من شعر می گوید و با من میمیرد..من شاعر یک روزه هستم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:33 توسط :: پرستو ::

  مرا ببخش...نمیتوانم اشکارا دوستت داشته باشم
مادر بزرگم  در قصه هایش مرا از تو ترسانده
 خوب من می ترسم..اما تنها که میشوم..از حرفهایت که بیشتر ها چون شکلات مغز دار  دلمو اب کرده
کامم را شیرین میکنم
و تو را یواشکی دوست دارم..تنها ..تنها تو دل خودم
خوب کمتر در ایینه چشمانم خیره شو
من زیر نگاههای گرمت ذره ذره اب میشوم
حالا میفهمم مادر بزرگ راست می گفت:"..دوستی بره وگرگ..هرگز
اون منتظر یه فرصته..قلبتو پارهمیکنه بعد میکشدت"
ببین چه زود قلبم صد تکه شد..من سالهاست بی تو مرده ام
بی تو..مرده ام..باور کن..واسه همینه که تونمیدونی دوست دارم
نمیدونی



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:29 توسط :: پرستو ::

'